بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَليِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي ابآئِه
في هذِهِ السّاعَهِ وَ في كُلِّ ساعَهٍ وَلِيًّا وَ حَافِظًا وَ قآئِدًا وَ ناصِرًا
وَ دَليلًا وَ عَيْنًا حَتَي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعًا وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدكي مي نشينم
كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد،
گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.
اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو مي آيي و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت
و قاصدكي را آزاد خواهي كرد.
تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت.
صداي تو، بغض فضا را مي شكافد. فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها
را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند. تو با دستهايت بر قلبهاي شقايق ها
رنگ سبز اميد خواهي زد و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!
تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.
تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.
دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.
تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.
تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...
تو مي آيي اي پسر فاطمه ، يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز!

صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد
بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد
جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو، اما خاک اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد
خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد
روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرم اي خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد
در هواي عاشقان پر مي کشد با بيقراري آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد
ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد
آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد